من فهیمه صالحی و مهدیه رزاقی عضوهای نوجوان مر کز دو هستیم.
بعد ظهر ها بچه ها و نشریه منظر ما هستند تا به کانون بیاییم .
ما اینجا برای اعضا تقویمی روی دیوار گذاشته ایم و آنها را از تمام خبرها ی روز مطلع می سازیم.
وبه آنها اعلام می کنیم که در چه روزی از چه ماه و سال هستیم و از چه مناسبتی برخورداریم.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 17:39  توسط بانوان روشنایی*مرکز دو مشهد
|
امروز هم دور هم جمع شدیم و در مورد رنگ لباسهای مان و رنگ لباسهای دیگران صحبت کردیم و در مورد رنگ ها ی دیگری که می بینیم.رنگ هایی که در بعضی روزها بر تن شهرمان می شود و آن را یا شاد یا سیاه پوش می کند.
صحبت این بود که ام الفضل که بود؟
امام جواد مسموم شدند یا در جنگ به شهادت رسیدند؟
شهادت یعنی چه؟
معتصم دوست امام بود یا دشمن امام؟
ما کلاس سوم و چهارمی ها با هم حرف زدیم و حرف هایمان را نشریه کردیم تا دوستان مان هم بدانند
که چه چیزهایی می دانندو چه چیزهایی نمی دانند.....

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 17:32  توسط بانوان روشنایی*مرکز دو مشهد
|
راحت تر ازاین ممکن نیست که پشت میز بشینی وبدون اینکه انرژی ماهیچه ها رو هدر بدی
مطلب بخونی باور نداری خودت ببین .

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 9:45  توسط بانوان روشنایی*مرکز دو مشهد
|
وقتی که خورشید می درخشد یا وقتی کبوتری می پرد یا زمانی که آبی آسمان به نیلی می زند یاآنوقت که چراغی انتهای کوچه ای را روشن میکند یا موقعی که گلهای چادر مادر بزرگ به حرکت در می آیندو بالا وپایین میروند یا شایدوقتی که عطر رازقی در هوا می پیچدوبهشت را تداعی میکند و یا آن موقع که سبزی گیاهان با رنگ نقره ی آب گره میخورد ویا شاید آنوقت که آینه ای مرا در خود جای می دهدویا پیچکی با تمام قدرت به تکیه گاهی می آویزد ویا زمانی که باران با سخاوت تمام صورتم را خیس میکند اینها وتمام قشنگیهای عالم مرا به تو پیوند میزند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 11:39  توسط بانوان روشنایی*مرکز دو مشهد
|
یک روز برادرم یک کارت پستال سه بعدی نشونم داد وبا آب و تاب گفت زهرا اینو یادته! ومن با دیدن اون آهی از ته دل کشیدم گفتم آه هنوزنگهش داشتی و با افتخارگفت:آره ومن با حسرت گفتم دزد لعنتی اگه کیفمو نزده بود منم هنوز داشتمش .
وقتی کودک بودم سخت چشم انتظار روزی بودم که مادرم یواشکی بره بازار و بی خبراز همه ی ما برامون یه چیزی بخره . اون چیز اصلا مهم نبود که چی می خواد باشه فقط حس خوبی که در من به وجود می آورد خیلی با ارزش بود . یادمه یکسال همون کارت پستال سه بعدی رو برا ی هممون خرید روش عکس یه دختر بود که با حرکت دادنش می خندید . سالهای بعد هم همینطور چیزهای مختلفی گیرمون میامد که مدتها مارو سرگرم می کرد. مادرم مادرای قدیم میدونستن کی برامون چیز بخرن تا ما قدرش و بدونیم . حالا منم مادرشدم !بی مناسبت و با مناسبت برا ی دخترام هدیه میخرم خوب این جوریه که بچه ها کمتر روزهای خوبی مثل روز کودک وبه یاد میارن و به خاطرش منتظر میمونن .
روز کودک بر تمام آدم بزرگهایی که یک روز کودک بودن وکودک هایی که آرزو دارن بزرگ بشن مبارک باشه
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 13:44  توسط بانوان روشنایی*مرکز دو مشهد
|
سلام
خنکای پاییز امروز مرا به روزهایی برد که سالها از آن می گذرد با خودم گفتم عجب جا دوگری است این پاییز که با نسیمی ملایم قادر است مرا با خود به کجا ها ببرد . جادوگری مهربان با موهای قرمز ونارنجی وزرد وجاروبی از جنس چوب وبرگ وکاغذ . آن روزها را به خوبی یادم آورد که روی سنگفرش حیاط بزرگ مدرسه می دویدیم یواشکی میوه های کال درختانش را می کندیم وگاهی روی زمین آن می نشستیم ودرحالی که باد برگهای دفتر مشقمان را نوازش می داد درس جدید معلم را مرور می کردیم . مداد گلی کف دستهای عرق کرده مان راقرمز میکرد وما اصلا ناراحت نمیشدیم .پله های آجری ونمور داخل ساختمان در حالت سایه روشن بسیار برایمان رمز آلود ودلچسب بود آخر پله ها می ر سید به ایوانی بزرگ که سرتاسر ساختمان را در بر می گرفت واز روی آن میشد به پنجره ی تمام کلاسها سرک کشید وحواس بچه ها را پرت کرد جالب تر ازهمه کلاسهایمان بود همه ی کلاسها یک جوری به هم راه داشت معلمین برای رفتن به سر کلاس مجبور بودندازمیان تمام کلاسها عبور کنند . زنگ ورزش از همه بانمک تر بود همه بچه ها با هم تاب بزرگ فلزی را از انبار بیرون می آوردیم به قلاب آویزان می کردیم صف می کشیدیم و گروه گروه فقط وفقط تاب می خوردیم وهیچ وقت سیر نمی شدیم به طوری که برای زنگ ورزش بعدی روز شماری می کردیم . درب مدرسه یک درب چوبی خیلی بزرگ بود که برای باز کردنش دو نفر آن را هل می دادند تا باز شود .
وای عجب جادوگری است این پاییز فکر می کنم مدرسه ی من خانه ی پاییز بود خانه ی یک جادوگرمهربان با موهای قرمز ونار نجی وزرد با جاروبی از جنس چوب و برگ .کاغذ .......
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 9:23  توسط بانوان روشنایی*مرکز دو مشهد
|
درختها از برگهایشان خداحافظی نمی کنند.آنها را به پاییز می سپارند.تا در چرخش فصل ها بچرخند و دوباره مهمان همان شاخه ها شوند.اینجا بوی مدرسه و پاییز روی پانل مهمان خوب بچه هاست.


+ نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 13:44  توسط بانوان روشنایی*مرکز دو مشهد
|
روزها بدون معطلی می آیند و می روند .کتابخانه هر روز با بچه ها خاطراتی را ثبت می کند.امروز که نگاه می کنی یک ماه گذشت .
ماه مبارک مهمانی خدا
به دعا فکر کردیم و دعا کردیم برای آنان که نمی دانستند ما برای شان دعا می کنیم و سپس به دعا هایمان طرح و مقوا دادیم تا ماندگار لحظه ها ی سبز کانونی باشند.

کتاب می خواندیم یکی پس از دیگری و سپس هر آنچه جالب بود برای دوستانی که نبودند تا بخوانند،نشریه می کردیم تا بدانند که به یادشان بودیم.


آش را بهانه کردیم برای دور هم بودن .برای قدر دانستن زحمات کسانی که بی وقفه تلاش می کنند. فرشته هایی به نام مادر ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 13:5  توسط بانوان روشنایی*مرکز دو مشهد
|
به کتاب نگاه می کنی که می خوای به بچه ها معرفی کنی و به ذهنت رجوع می کنی برای یک طرح جدید.حالا افکار یکی بعد از یکی دیگه به دیواره ی ذهنت تلنگر می زنه .اما باز دنبال یک طرح جدیدی که بیاد و خودنمایی کنه .چشمت و مامور می کنی که دنبال چیزهای تازه بگرده .که یک دفعه سادگی یک چیزی تو ذهنت پنجره باز می کنه .
این با همفکری بچه ها شکل و نقش می گیره و می شه نقاشی روی شیشه برای معرفی کتاب
سیب جان سلام



+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 11:49  توسط بانوان روشنایی*مرکز دو مشهد
|
اینجا بوی چسب پیچیده .کاغذها منتظرند .
قیچی ها پرکارترین ابزارند و بچه ها مشتاق تر از همه برای ساختن.
پسرها یک شنبه ها را به خوب به خاطر دارند .

و دختر های کودک هرگز شنبه ها را فراموش نمی کنند.
و گروه نوجوان دختر با فعالیت مورد علاقه شان جعبه سازی و بسته بندی در روزهای چهارشنبه
خاطرات کاردستی را در کانون یادگار می کنند.



+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 15:50  توسط بانوان روشنایی*مرکز دو مشهد
|